بســـــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمــــــــــــــــــــــــن الرحــــــــــــــــــــــــــيم

..:: ذهن زيبا ::..

 
روضه دکتر شریعتی در عاشورا
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦  
شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای

، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
 ...
پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
...
افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،
که : به کجا؟ 
نه پیش می رود،
که : چگونه؟ 
نه می جنگد، 
که : با چه؟ 
نه سخن می گوید، 
که : با که؟ 
و نه می نشیند، 
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است  

  برگرفته از کتاب «حسین؛ وارث آدم»



 
مرا اهلی کن !
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥  

سالها پیش وقتی بچه بودم کارتونی را از تلویزیون می دیدم به نام مسافر کوچولو . داستان پسربچه ای که توی یک سیاره کوچک به همراه یک گل رز زندگی می کرد . روزی با گلش قهر می کند و تصمیم می گیرد که به زمین بیاید و با آدم ها آشنا شود.

چند سال پیش کتابی را از عزیزی هدیه گرفتم ، به نام شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسن تگزوپری . وقتی خواندم متوجه شدم مسافر کوچولو حکایت همین شازده کوچولوست .

جمله زیبای کتاب از زبان روباهی است که به پسرک می گوید " اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !"

روباه گفت: چیزی که پاک فراموش شده ایجاد علاقه کردن است .

شازده کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن .

روباه : بله . تو الان برای من پسر بچه ای هستی مثل بقیه . نه من احتیاجی به تو دارم و نه تو به من . من برای تو روباهی هستم مثل بقیه . اما اگر مرا اهلی کنی هردویمان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من بین تمام موجودات یگانه می شوی و من برای تو بی همتا .

شازده کوچولو گفت : کم کم دارم می فهمم . گلی هست که به گمانم آن مرا اهلی کرده است .

روباه گفت: من زندگی یکنواختی دارم . اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگی ام را چراغانی و روشن کرده ای . آن وقت من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو می برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون می کشد.

به علاوه خوب نگاه کن ؛ آن گندمزار را در آن پایین میبینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی ارزشی است . گندمزار مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد . این جای تاسف است .

اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی . چون گندمزاری که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد در گندمزتر را دوست خواهد داشت .

روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت : لطفا مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت :دلم می خواهد اما وقت ندارم . باید بروم دوستانی را پیدا کنم. خیلی چیزها است که باید بشناسم .

روباه گفت :هیچ چیز تا اهلی نشود نمی توان آن را شناخت . آدم ها برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند ، آدمها مانده اند بی دوست . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن .

این داستان تلنگری به فطرت خفته ما می زند و نیاز ما را به دوست نشان می دهد . اما این دوست کجاست که چنین لیاقتی را داشته باشد تا هرگوشه از ذهن و نگاه ما یاد لذت همنشینی با او را یاد آوری کند .

دوستی که از هر زیبارویی زیبا تر و از هر مهربانی مهربان تر باشد . از هر شیفته ای عاشقانه تر منتظر ما باشد . نگاه منتظرش به ماست تا کی دعوت به عشق او را می پذیریم .

کسی که در هر شرایطی کنار ماست و هیچ وقت هم از حرف زدن ما خسته نمی شود .

خدایی که هر زیبایی و خوبی نتیجه حضور اوست و با همه بزرگی اش هر لحظه ندای اهلی شده و دوستی را برایمان زمزمه می کند .

رنگ طلایی گندمزار و زرد و قرمز گلها در چمنزار سبز و آبی آسمان و سفیدی خورشید، عکس صورت او را به یاد ما می آورد.

بوی گلهای بهاری و درختان وقتی با بوی نم باران بهاری به مشام می رسد ، بوی حضور او را به یاد ما می آورد .

این همه تمنا برای اهلی شدن ماست . اما ما صبح و شب داریم می دویم و تقلا می کنیم و شکایت ، که چرا مانده ایم بی دوست .

 



 
آزاد مثل برف
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤  

 

برف هم قشنگی داره و هم تو خودش کلی حس های باحال به آدم میده . آدم یه جوری احساس سبکی و آزادی میکنه عین یک دونه برف . به آدم انگیزه و درس میده . درس آزادی و رهایی . رهایی از هر چیزی که اونو مجبور به موندن کنه . بدون هیچ تعلقی به آسمون ، خودش رو رها می کنه و به سمت اون چیزی می ره که تو دلش بهش کشش داره . خوش به حالش!

     من که به حالش غبطه می خورم که چه جوری خودش رو به محبوبش می رسونه و خودشو توی وجود اون ذوب می کنه و دیگه چیزی از خودش باقی نمی ذاره . من و تو ارزشمون از برف بیشتره اما چی می شد .... چی می شد ما هم رها می شدیم .رها ... رها ... رها از هر تعلقی . رها از هر وابستگی . رها از هر آرزویی . رها از هر چیزی که بخواد ما رو توی این چهار دیواری تنگ و کوچیک نگه داره .

 

    شاید این برف بی مناسبت نباشه . قربون خدابرم . فردا عید قربونه !

آزادی به منای واقعی رهایی از وابستگی های این دنیاست . هر چیزی که مثل یه وزنه به پامون بسته بشه و ما رو اینجا نگه داره . آزاد یعنی ابراهیم . که چه جوری از زن و بچه اش می گذره و اونا رو توی بیابون رها می کنه . آزاد یعنی ابراهیم که چه جوری از خودش می گذره و رضایت میده تا برای رضای خدا کاری بکنه که اون توی آتیش بسوزونن .آزاد یعنی ابراهیم که بعد از سالها انتظار ،خدا پسری رو بهش داده بود ، میبره  تا با اشتیاق قربونی کنه ...

 

    متاسفانه داریم می دوییم و می دوییم که خودمونو بیشتر بچسبونیم به اینجا . اینجایی که لیاقت منو تو نیست . حرف من شکایت نیست . نقد حاله . تا راه حلش هم نمایان بشه .

 



 
آرزوی محال
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤  

برگرفته از سایت zananeha

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم بر آن نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك جن بزرگ پديدار شد.زن پرسيد : حالا مي توانم سه آرزو بكنم ؟

  جن جواب داد : نخير . زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره. همينه  كه هست . حالا بگو آرزويت چيست ؟

زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود . زن اين را گفت و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و ... . من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شان و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود.

 جن نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشود كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه ، اين محاله .

زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همه اش هم روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه. ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل .

جن مقداري فكر كرد و بعد گفت :بهتره اون نقشه لعنتي رو بدی دوباره يه نگاهي بهش بندازم .  

 

 



 
يادداشت پژمان
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤  

بعونک يا حکيم

 

گويا روزگاری نو در راه است. و مادر گيتی آبستن فرزندی ديگر است از جنس طرح و طرز «سالاري» و «شهرياري». نوزادی که در مشروع بودن اش ترديد داشتن چندان گزاف نيست.

فرانسيس فوکوياما بسيار ناشکيبا بود که در سپيده دمِ فروريختنِ کاخِ لولوی شرق، دست به قلم شد و ليبرال دموکراسی را، درخت آرزوهای بشريت دانست و پايان تاريخ را فرياد کرد. چه، اگر دغدغه‌ی آزادی و برابری داشت و يک دهه بردباری پيشه می‌کرد؛ می‌ديد که اين بازپسين ره‌آوردِ مدرنيته، سردرختی بريده‌ای است که آرايه‌هاي اش عاريتی است و تنها به دردِ نمايشِ شبِ کريسمس می‌خورد. جلوگيری از رای دادن رنگين پوستان و جا به جا شدن صندوق‌های رای و ميزان شدن «رای قاضي» به جای «رای مردم» برای تعيين نتيجه ی انتخابات و ... نشانه‌هايی است از بی‌ريشه و نمايشی بودن آن.

اما در فرانسه که انقلاب کبير اش نخستين بار آزادی را، با بسته بندی تازه‌ای به بازارِ اروپا و سپس جهان عرضه کرد نيز به گونه‌ای ديگر، جريان به همين سو است. بستن رسانه‌های غير خودی، ممنوعيت حجاب و... . با چه بهانه‌ای چندان تفاوت ندارد؛ مهم اين که زير فشار گروه‌های فشار به اين سو می‌رود.

ايران، در اين آشفته بازار خود حکايتی شنيدنی دارد. سرزمينی که هشت سال پيش با شرکت بيش از هفتاد درصد واجدان شرايط اش همه چشم‌ها را پس از آن که به سوی خود گرداند، از کاسه درآورد. حاصل اين رويداد، رواج مفهوم تازه‌ای بود در گفتمان سياسی ايرانيان. مردم سالاری دينی. مردم سالاری ترجمه‌ی دموکراسی بود که با پسوند «ديني» اش بسيار برای غربيان، غريب می‌نمود. چيزی همانند مربعِ مدور.

اما نهال مردم سالاری در ايران بسيار تُرد بود و باريک. برای تنومند شدن اش می‌بايست هزينه‌ها پرداخته می‌شد. بنا بر اين قدرت‌دوستان به ميدان آمدند تا هزينه ی اين نهال کاری را بستانند. پس از بده بستان‌های فراوان، هزينه‌ها بالا رفت و ماليات سنگينی برای نهال کاران وضع شد. آنان برای نشستن زير سايه ی نهال شان می‌بايد از ديوار بلند اهالی مشکل‌پسند شورای نگهبان می‌پريدند که نتوانستند. پس در همان مجلس ششم روزه ی سياسی گرفتند تا هم مردم‌سالار باشند هم دينی.

خاتمی اما، می‌توانست در ياد ايرانيان باشکوه‌تر از اين بماند اگر يک عيب نداشت. و آن عيب اين که اگرچه با شعار «برای بيداري» آمد، اما رگ خواب اش در دست همان باج‌گيرانی بود که ديوارهای بلند می‌سازند. او که نخست نمی‌خواست انتخابات غيرقانونی برگزار کند، هم برگزار کرد و هم شرکت.

من از آن دسته کسانی نيستم که سنگ مردم‌سالاری را به سينه بزنم يا نتوانم در هوای استبداد نفس بکشم. آن‌چه مرا بيش‌تر می‌آزارد، فضای سياست زده ی جامعه‌ی ايران است تا جنس سياست زدگی. و بی‌پرده من خود به آميزه‌ای معقول از مردم‌سالاری و نخبه‌سالاری بيش‌تر مايل ام تا به مردم‌سالاری تنها. و از چشم من چه در ايران، چه در آمريکا، و چه در بسياری از ديگر بازارهای مردم‌سالاری، نخبه‌سالاری - البته با برچسب مردم سالاري- تنها کالايی است که عرضه می‌شود، و البته از نوع غير معقول اش. چراکه نخبگانی که سالار می‌شوند، نه نخبگان فضل و حکمت و دانايی، که نخبگان زر و زور و رسانه اند.

اما آن‌چه در انتخاب ششمين رييس جمهور ايران پيش آوردند، از آن رخ‌دادهايی نبوده که تا کنون رخ داده. نخستين بار از انصراف «رضايی» انديشناک شدم. آن چند ديگر هم نقش خود را بازی کردند. معين و کروبی هم اگرچه فرياد برآوردند، اما فرياد اشان يخ زد. هاشمی هم که شکايت نبرد به داورانی که نشان داده اند نمی‌خواهند يا نمی‌توانند کاری بکنند و شکايت اش را، همانند بار پيش، در دادگاه عدل الهی مطرح کرد. نام احمدی نژاد از صندوق‌ها درآمد تا مردم خوشحال باشند که رييس جمهور اشان مردمی است. اما شايد چيزی جز «رای ملت» در تعيينِ رييس جمهور نقش داشت. اراده‌ای قاهر و قدرتی بی‌مهار. خاتمی در سال‌های آغازين رياست جمهوی اش «مرکز گفتگوی تمدن‌ها» را بنيان نهاد تا آرزوهای اش را پس از رييس جمهوری در آن‌جا پی بگيرد. اما احتمالا همين «اراده ی قاهر و قدرت بی‌مهار» بود که او را به اين نتيجه رساند که بهتر است برای پيشرفت ايران، در زمينه ی «نانوفناوري» فعاليت کند تا گفتگوی تمدن‌ها.

احمدی نژاد رييس جمهور خوبی خواهد بود و مشکلات معيشتی مردم را حل خواهد کرد كه هيچ مانعي و مخالفي، در سطوح مختلف قدرت ندارد. حتا چه بسا پيش بينی‌های «عهدِ عتيق» در روزگار او به واقعيت نزديک شود و ايران باز صاحبِ شکوه و قدرتِ باستانیِ خود شود! اما امروز نخبگان قدرت‌دوست، «ايران و انقلاب و امام» را از عقدِ همه خواهند گسست و به نکاحِ خود در خواهند آوردند و در اين ميان سهمی برای ديگران نخواهند گذاشت و اين چيزی نيست که در گرد و غبار حل شدن مشکلات معيشتی ام، گم شود.

اگرچه بارها صاحب «ذهن زيبا» از من خواسته بود که چيزی بنويسم تا در اين پايگاهِ نوبنياد بگذاريم، اما هرگز هيچ يک از ما، گمان نمی‌کرديم که نوشته ی من اين چنين رنگ سياست بگيرد. اما اين سوگيری و صراحت خود شايد نقدی باشد بر نوشته‌های بی‌سو و رنگ صاحب اين پايگاه! اگرچه می‌خواستم نکات ديگری نيز بر اين نوشته بيفزايم، به سفارش او به کوتاه بودن اين نوشته رضايت دادم تا شايد مقدمه‌ای شود برای مقالی ديگر. نيز باشد که اين کوتاه، فرصتی دهد تا چندی و چونی نظر شما مخاطبان اين پايگاه را در باره ی فلسفه، و به ويژه فلسفه ی سياست بسنجيم؛ که اکنون آهنگ و آماج اين نوشته، بيش از اين که زير سوال بردن درستی انتخابات باشد، پيش کشيدن موضوعی ديگر است برای گفت و گو.

پژمان علی اصغرپور

 

در همين باره:

گاري

خزانه ی غيب انتخابات

بيانيه ی هاشمي

نامه ی کروبي

اعتراض ستاد معين به تقلب آشکار در انتخابات



 
از جنس عشق
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤  

مرده بدم زنده شدم             

گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من

دولت پاینده شدم

 

     باز صحبت از چیزی شد که بیان هیچ بزرگ عالمی,  آن را جوابگو نیست.

 

هرچه گویم عشق را شرح وبیان        چون به عشق آیم خجل گردم از آن

 

    اما چه باید کرد که پرداختن به عشق لازمه وجود آدمی است . " عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید " . و شرط لذت و شادی روح انسان پرداختن به عشق است .

 

مرا می گفت دوش آن یار عیار          سگ عاشق به از شیران هشیار

 

    اما تعریف عشق در وجود آدمی چیست ؟ شاید بتوان به تعداد انسانهای عاشق, عشق را تعریف کرد . اما شناخت مسیر و مقصد,  طی کردن راه را آسان می کند.

 

گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست          رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

 

    ابتدا و جرقه رابطه آشنایی است. وقتی در آشنایی پی به زیبایی و کمالات برده می شود علاقه حاصل می شود. یعنی دوستی صمیمی و قلبی بوجود می آید. در آنجاست که هر چه محبوب بیشتر خود را جلوه گر کند علا قه بیشتری را در عاشق پدید می آورد. و علاقه را به سمتی می برد که جای خود را به محبت می دهد . این محبت در واقع احساس لطیف و عمیقی است که شخص را از خود خواهی به دیگر خواهی وا می دارد.

بعد از آن احساس عشق است . عشق در واقع محبت نیرومند و پر جاذبه وکشیده شده به سوی محبوب است. و عرفا عشق را همان محبت شدید و مفرط دانسته اند.

 

فرق نبود خود میان حب و عشق             شام در معنا نباشد جز دمشق

 

    عزیز الدین نسفی در کتاب انسان کامل می گوید : "چون محبت زیادت شد و مفرط گشت,  آن محبت مفرط را عشق می گویند . پس عشق,  محبت مفرط آمد ... "

    عشق قابلیتی است که نیاز به پرورش دادن دارد . و همانطور که فهمیدیم عشق به جوشش و التهاب افتادن محبت است . پس هنر عاشقی,  هنر محبت به هر کس و هر چیز است.

صدای عشق در واقع نوای هر ذره در این عالم است. و عشق در وجود آدمی آن کیفیت بی نظیر و اسرار آمیز روان است قابلیتی که آن نوا را از عالم جذب کرده و در درون، از آن اوج لذت و شوق را می سازد.

 

عشق در پرده می نوازد ساز            عاشقی  کو   بشنود   آواز

همه عالم صدای نغمه اوست          که شنیده این چنین صدای دراز؟

سرّ  او  از  زبان  هر  ذره                 خود تو بشنو,  که من نیم غمّاز

 

    در عشق مسیر زندگی در راه پر از فراز و نشیب می افتدکه " زهر باید خورد و انگارید شهد". و باید تمام ملامتها و ناملایمات را با جان و دل پذیرفت و عاشقانه به آنها نگاه کرد.

 

در ره منزل لیلی چه خطر هاست ولی           شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

ختم کلامم این است ...

    همه چیز و همه کس را همانطور که هست بپذیریم. و زیبایی و درخشش را در تمام عالم نظاره گر باشیم. به طوری که آن چیزهایی که از نظر دیگران ناخوشایند است را به زیبایی و حکمت ببینیم، تا جريان عشق در تمام عالم درون امان جاری شود.

 

عشق آمدوشدچوخونم اندر رگ وپوست        تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای  وجودم همه را  دوست  گرفت          نامی است زمن باقی و باقی همه اوست

 

حميد علی محمدي



 
دولت عشق
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤  

داستان عشق بس عجيب است . از آغاز تا کنون فلاسفه و عرفا و همه درباره عشق مطالب گفتند و نوشتند .از ليلی مجنون گرفته تا رومئو و ژوليت داستانهائی از عشقهای فرجام و نافرجام گفته شده ومی شود. به هرکس که قابليت بيان افکارش را دارد بگوئيد از عشق بگو فورا درک واحساسات و استدلالات گوناگونش را بيان می کند.ژ

 

 همه ذرات در شورند از عشق                     همه افراد منصورند از عشق

 

و جالب بودن ماجرا در اين است که اگر باز هم از عشق بگوئيم و بنويسيم اين داستان تازگی و طراوتش را دارد.

از تمایلات و وابستگی ها و دلبستگی های بين انسانها گرفته تا ومحو در زيبائی طبيعت و مبهوت در صفات خداوند شدن همه را می توان عشق ناميد .واينکه چه چيز راعشق بناميم بستگی به طرز تفکر ونوع نگرش هر کس دارد .عشق را به سه دسته تقسيم می کنيم : 1-عشق حقيقی و مطلق 2- عشق مجازی 3- عشق کاذب

 

عشق کاذب

عشق لطيفه ايست قدسی و وديعه ايست الهی که در نهاد آفرينش و بويژه در وجود اشرف آن يعنی آدمی به وديعه گذاشته شده است. حال آن تمايلی که به تعريف عده ای عشق می نامندش به نظر من اصلا عشق نيست ولی باالاجبار ما نام عشق کاذب را روی آن می گذاريم .

عشق کاذب در واقع تمايلات غريزی است که در مخيله افرادی بوجود می آيد که سطح فکری مادی و ظاهر بين دارند . عشق کاذب در پس هوس و تمايلات زود گذر است وبا همان سرعتی که بوجود آمده باهمان سرعت از بين از بين می رود.

 

   عشق هائی که از پی رنگی بود             عشق نبود عاقبت نننگی بود

 

عشق کاذب در نتيجه نبود آگاهی در انسان وتسلط نداشتن بر ذهن بوجود می آيد.

 

  عشقی که زعصمتش جدائی است      آن عشق نه شهوت هوائی است

  عشق  آيينه  بلند  نور  است                شهوت ز حساب عشق دور است

 

در اينباره سعدی می فرمايد :

  

هرکس که نتوان گفت که صاحبنظراست  عشق بازی دگرونفس پرستی دگراست

 

کسی که در دام اين نوع عشق دچار می شود دچار سطح فکری پايين و کوته بين می شودو از درک بسياری حقايق باز می ماند .

 

 تو شهوت خويش را لقب عشق نهی    از شهوت تا عشق , ره بسيار است

 

عشق مجازی

اولين عامل عشق زيبایی است . وچون زيبایی آشنای فطرت است , ميلی فطری را در دل ايجاد میکند که نتيجه آن محبت و در نهايت عشق است .

عالم مکان عشق وعشق بازی است . عشق واقعی عشق به خداوند است و برای اينکه اين عشق ملموس باشدخداوند عشق مجازی را قرار داد .

آسمانها و زمين و هر چه در آن است از جنس صفات خداوند است . در واقع همه زيباییها وتدبيری که در عالم است بازتاب صفات خداوند است وعالم مجازی است از خود خداوند . و عشق به طبيعت وانسانها عشق به خداوند است . اين عشق, عشق مجازی است.

"زيبایی در وجه خود همانا خداوند است . " حديث نبوی

 

مثل انگليسی می گويد :" هر کجا زيبایی است در آنجا عشق هم است "

 

پيامبر نيز می فرمايد:" سه چيز است به چشم نيرو می دهد:نگاه کردن بر سبزه ,آب روان, چهره زيبا"

 

علی (ع) می فرمايد:"خداوند زيباست وزيبایی را دوست دارد ."

 

عشق مجازی در واقع تماشای زيبایی است . سپس ديدن چهره خداوند در آن و لذت بردن از آن است که در نهايت غرق در لذت شدن است.

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست   عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازاوست

 

غشق به همه انسانها عشق به خانواده وعشق ميان دو قلب که از پاکی لبريز باشند عشق مجازی است .شرط اين عشق آن است که تمايل به خداوند را در انسان پديد آورد .

 

   يا  رب به  خدا یی  خداييت                            وانگه به کمال کبرياييت

   از عمر من آنچه هست بر جای                        بر گير و بر عمر ليلی افزای

 

عشق حقيقی

عشق حقيقی, عشق به خداوند است. و اين عشق در هيچ کس پديد نمی‌آيد مگر اين که عشق مجازی را به طور کامل درک کرده باشد. وقتی انسان عشق به تمام عالم داشته باشد و در نهايت از اين عشق غرق در روح عالم شود در واقع عشق به صفات و اسماء خداوند داشته و غرق در صفات خداوند می شود و اين نهايت عشق مجازی است. ولی در عشق حقيقی که مختص عده ای خاص است، خود صفات واسماء حجاب می شود. و وقتی شخص از آنها عبور کرد به تماشای محض خداوند می نشيند. خداوندی که در اين مرتبه بری از هر نام وصفت است.

در نهايت بگويم عاشق بودن و محب بودن مهم است نه اينکه معشوق ومحبوب بودن. به همه چيز و همه کس بی‌هيچ چشم‌داشتی عشق بورزيد و محبت خود را دريغ نکنيد.

 

 در ازل‌ پرتو حسنت‌ ز تجلي‌ دم‌ زد           عشق‌ پيدا شدوآتش‌به‌همه‌ عالم‌ زد

 جلوه‌ كرد رخش‌ ديد ملك‌ عشق‌نداشت   عين‌ آتش‌ شدازاين‌ غيرت‌ و بر آدم‌ زد
 عقل‌مي‌خواست‌كزآن‌شعله‌ چراغ‌ افروزد    برق‌ غيرت‌ بدرخشيدوجهان‌ برهم‌ زد
 مدعي‌ خواست‌ كه‌ آيدبه‌ تماشاگه‌راز       دست ‌غيب‌ آمد و برسينه‌ نامحرم‌ زد

 حميد علی محمدي



 
عشق را امتحان نکن
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤  

داستانی واقعی , برگرفته از موفقيت

 روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم  و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين "  و " جانم "  و " عزيزم "  و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد  ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم  یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سویی به خاطر گفتنداين جمله سرزنشم کرد واز سوی ديگر از اينکه همسرم اينقدر کم ظرفيت است مرا تحقيرنمود . او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسيار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصيت وجاافتاده ای مثل من نبايد فردی چنين کم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم که برای آخرين بار عشق زندگيم را امتحان کرده ام .اينباردر اين امتحان شکست خورده بودم .

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حميد نديدم . روز بعد به شرکت حميد رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهميدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بيرون کشيده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهميدم که حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثری از حميد پيدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ کس ا زاو سراغی نداشت واين برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حميد شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهميدن اينکه ديگر حميد به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای هميشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام اميد هایم مبدل به یاس شد و فهميدم که اينبار بزرگترين خطای زندگيم را مرتکب شده ام .

دو ماه بعد وکيل حميد نامه ای به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکيل او در اين امر اختيار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکيلش دريافت کنم . حميد نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پيدا می کند که به عشقش توهين کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حميد ! "

وکيل حميد را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حميد ویا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حميد قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هيچ اثری از حميد پيدا نکرده بودم. شبها بی اختيار خواب حميد و بچه ها را می ديدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان بايد آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع کند و اميدوار و مصمم در کمترين زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حميد را قبول نکردم و به وکيلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسری اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ريخت . تعجب می کردم که او اينقدر زياد برای من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسين می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اينبار با احترام و بزرگی از او ياد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامين مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اينکه حميد توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پيدا کند حتی پول به ايران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقير نگاه کنند . پسر عمو برای اينکه قدری از محبوبيت حميد در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذيرم . اينکه توانستی چند سال با اين مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده اين است که شايسته زندگی بامن نيستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اينکه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پيدا می‌شود. اگر یک بار ديگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که ديگر اثری از گرمای وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبی داشتم . اولين بار بود که در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولين بار احساس کردم که در حق حميد وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوريدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گريستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حميد نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هايم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برايش نوشتم که لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکيل حميد پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حميد و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم. ده روز از اعتصاب غذايم گذشت. ضعف شديدی بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حميد و بچه‌ها چشم به در دوختم. بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بيمارستان بستری کردند . اما از بيمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصيه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيایم. دکتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکيل حميد از سوی او نامه ای آورد به اين مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ايده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اين امتحان شکست خواهی خورد و اين بار جان خود را روی اين خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نيامدم وبه اعتصاب غذايم ادامه دادم . به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با اين تفاوت که اينبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبی ديدم . خواب ديدم حميد و بچه‌ها در يک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بيدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پيشانی ام کشيده می شد وموهايم را نوازش می داد بی اختيار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حميد کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب می ريخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را ديدم که کنارم روی تخت دراز کشيده اند و خوابيده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حميد لبخندی زد و گفت: "اينبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"

حميد علی محمدي



 
تو بهترینی
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳  
به نام خدامنبع : موفقیت

جولِیا زشت بود وکریه المنظر. با دندانهایی نا متناسب که اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی که او به مدرسه ما آمدهیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. یادم هست که همان روز, ژانت دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد واز او پرسید: ” آیا می دانی که زشت ترین دختر این کلاس تو هستی ؟! "همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسرهای کلاس در تصدیق حرف او سر تکان دادند و ویلِام که همیشه خودش را برای ژانت لوس می کرد اضافه کرد:" وحتی بین پسرها!"اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی وعشق خطاب به ژانت جمله ای گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام ژولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: " اما در عوض ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی."   در همان هفته اول جولیا محبوب ترین خواستنی ترین عضو کلاس شد وحتی برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کس اسم مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی می گفت ابرو کمانی... حتی به آقای ساندرز معلم کلاس هم عنوان خوش اخلاق ترین وبا هوش ترین معلم دنیا را داده بود که آقای ساندرز به خاطر این لقب کلی کیف کرده بود وجای جولیا را از میز آخر به ردیف جلو تغییر داده بود.ویژگی دیگر جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران این بود که واقعا به آنچه می گفت ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیتی افراد اشاره می کرد. مثلا به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا وبه سیلویا خواهرمن میگفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت ومن تعجب کردم که جولیا چگونه در همان هفته اول متوجه این هنر سیلویا شده بود.سالها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شد و من بعد از ده سال وقتی با او برخورد کردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهری اش احساس کردم که شدیدا به او و رفتار جالبش علاقه دارم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد و رفتار مملو از لطف ومهربانی,  چهره جذاب و زیبایی از خود در ذهن دیگران می ساخت می ساخت.5 سال پیش که برای خواستگاری به سراغش رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت مرموز و سحر آمیزش خواندم و اوبا همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : " برای دیدن جذابیت یک چیز , باید قبل از آن جذاب بود! " و من بلافاصله و بدون هیچ شک تردیدی همانجا در اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم.در حال حاضر من و جولیا یک دختر 3 ساله به نام آنجلا داریم.آنجلا بسیار زیباست وهمه از زیبایی صورت او در حیرتند. روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید وجولیا پاسخ داد :" من زِبایی رخسار آنجلا را مدیون خانواده پدری او هستم! " ومادرم روز بعد نیمی از دارایی پدری خود را به ما بخشید!

 تهیه وتنظیم :حمید علیمحمدی